آنتونی راموس گوش می‌کنم (کامن گروند) که دیروز به لطف میکس‌تیپ ِ لین پیداش کردم. قلبم سنگین و غمگینه، چون امروز مامان باز واسه‌م نامه نوشت که نماز بخون دخترم و من حتی نخوندم نامه‌ش رو. هم غصه‌دارم که دست برنمی‌داره و هم این که چرا چیزی که از ته قلبش واسه‌م می‌نویسه این‌قدر واسه‌م مسخره و عادی شده که حتی نمی‌خونمش دیگه. خیلی خیلی خیلی دلم می‌خواد نماز بخونم! ولی گمونم ترجیح می‌دم برم جهنم تا جلوی مامان نماز بخونم. باید روزهایی که می‌رم دانشگا بخونم فکر کنم.

خیلی غمگینم در حال حاضر. دلم می‌خواد برم بیرون، ولی نمی‌دونم کجا و با کی. تنها پاشم برم انقلابی جایی؟ نه. پیر شده‌م واسه این کارا انگار. دستم می‌کنه، سرم هم. گمونم بهترین گزینه‌م درس خوندنه. مامان اینا دارن می‌رن خونه‌ی مامان‌بزرگ، و من تنها می‌شم. کفشامو تمیز کنم، مقنعه اتو کنم، جوراب بشورم، همین دیگه.

لیست بنویسم از کارایی که باید بکنم. انجامشون بدم. زندگی چیزی جز تیک زدن تو-دو لیسته؟


+ 1396/9/15ساعت 17:44 ،فلانی |

این پسره دیروز اومده بود دانشگامون. بردم همه جا رو نشونش دادم: دانشکده مون، بهشت، کتابخونه‌ی مرکزی، اون بالابالاها :د خوش گذشت در کل. اوکی بود و خیلی آکوارد نبود. راحت بودیم با هم. شاید زیادی راحت :-؟ ولی خب راحت بودنمون نچرال بود. دوست دارم بازم معاشرت کنم باهاش. یه کم یه سری رفتاراش عجیب بود :-؟ که حس می کردم از کمبود معاشرت با دخترا میاد. یا شاید هم از رفتار خود من میومد. هومم.


+ 1396/9/8ساعت 12:59 ،فلانی |

از وقتی یادم می‌‌آید بین این دو دنیا معلق بوده‌‌ام: دنیای ساده‌‌ی آدم‌‌های معمولی، و دنیای پیچیده و مغشوش هنر و ادبیات و "عجیب"ها. طی این سال‌‌ها مدام تلاش کرده‌‌ام خودم را در دنیای اول جا بدهم و هر بار جا نشده‌‌ام. هر بار دیده‌‌ام نمی‌‌توانم عطشم به فلسفه و ادبیات و هنر و پیچیدگی و ظرافت‌‌هایش را انکار کنم. دنیای دوم را هم هربار طاقت‌‌فرسا و افسرده‌‌کننده و گاها تصنعی یافته‌‌ام. این است که مدام بین عادی و غیرعادی تاب می‌‌خورم. معتقدم هنر، فلسفه و ادبیات عجیب‌‌ند. عادی نیستند. بیش‌‌تر آدم‌‌های عادی‌‌ای که می‌‌شناسم نسبتی با این دنیاها ندارند. آدم‌‌های بدی نیستند، خیلی هم خوب، سالم، و گاها حقیقتا شاد اند. در اوقات فراغت‌‌شان با کتاب و فیلم هم سروکار دارند، و از زیبایی‌‌هایشان لذت می‌‌برند. اما پایه‌‌ی زندگی‌‌شان چیز دیگری است. آدم‌‌هایی که مهمانی می‌‌روند و مهمانی می‌‌دهند و بچه‌‌دار می‌‌شوند و ثبات دارند. به زندگی‌‌شان حسودی‌‌ می‌‌کنم، به آرامش عمیق‌‌شان، به بی‌‌علاقگی‌‌شان به عمیق‌‌ترین چیزها، به ساده گرفتن و خندیدن و فرورفتن‌‌شان در روزمرگی.

مدتی هم سعی کردم جزو گروه دوم شوم و باز دیدم که نمی‌‌توانم. که عاشق خنده و شادی و بی‌‌خیالی و رقص و آوازم، که نمی‌‌توانم هشت ساعت هایدگر بخوانم و زهر نوشته‌‌های کافکا مدت‌‌ها پس از خواندن‌‌شان هنوز دنیا را به کامم تلخ می‌‌کنند. دیدم شبیه کلیشه‌‌ی این گروه نیستم: سیگار نمی‌‌کشم، کافه رفتن زیاد به نظرم اسراف می‌‌آید و سلامت روان برایم مهم‌‌تر از ادبیات و فلسفه است.

این شد که سعی کردم آرام آرام دنیای خودم را بسازم. سعی کردم وقتم را بین دو دنیا تقسیم کنم و آدم‌‌هایی از هر دو دنیا در زندگی‌‌ام داشته باشم. گاهی فکر می‌‌کنم این تقسیم‌بندی تصنعی است، اما جور دیگری نمی‌‌توانم تفاوت‌‌های فاحش رفتاری آدم‌‌های دوروبرم را توجیه کنم.

از این که به زور خودم را شبیه گروه اول نشان دهم و مدام در درونم بدانم که با آن‌‌‌‌‌‌ها فرق دارم می‌‌ترسم. از این که مجبور شوم جدی و "عجیب" و تصنعی باشم و ادا در بیاورم. از این برزخ هم می‌‌ترسم، که در هردو دنیا غریب باشم و هیچ‌‌وقت خانه‌‌ام را پیدا نکنم.

این ترس احتمالا از باور کردن دروغ‌‌هایی که سال‌‌ها شنیده‌‌ام می‌‌آید، از تصاویر متضاد "زن خانه‌‌دار فرمان‌‌بردار دیپلمه‌‌ی مادر دوبچه‌ی شاد" و "زن مستقل شاغل دکتراگرفته‌‌ی تنهای غمگین"، از آمیختگی هنر با چیزهایی که هنر را به ذهن متبادر می‌‌کنند ولی هنر نیستند: قهوه و سیگار و افسردگی و پیچیدگی‌‌های نفوذناپذیر و اسناب‌‌بودن و نبود تعهد در رابطه‌‌ها.

بلد نیستم این نوشته را تمام کنم. تمام کردن نوشته‌‌ها هیچ‌‌وقت نقطه‌‌ی قوتم نبوده. باید بیش‌‌تر بنویسم.

 


+ 1396/9/6ساعت 16:27 ،فلانی |

فکر کرد کاش به فال قهوه اعتقاد داشتم، کاش باورم می‌شد این لکه‌های قهوه‌ی کف فنجان چیزی بیش‌تر از نقش‌هایی تصادفی اند.

—به فال قهوه اعتقاد نداری؟
—نه.

—پس من چیزی نمی‌گم. خودت نگاه کن بگو چی می‌بینی.

—هیچی نمی‌بینم.

زل زد به چشم‌هایم."تو باور نداری، مشکلت همینه. فکر می کنی همه‌چیز تصادفیه، که هیچ نقشه ی بزرگی پشت دنیا نیست، که هیچ چیز معنی نداره."

—داره؟

—مهم نیست که داره یا نه، مهم اینه که آدم ها وقتی معتقدن هر اتفاقی به یه دلیلی می افته، که هیچ چیز بی دلیل و حکمت نیست احساس بهتری دارن، و گاهی حتی آدمهای بهتری می شن. این بس نیست؟

—داری می گی خودمو گول بزنم؟

—بس کن، ما همیشه خودمون و گول می زنیم. به خودمون می گیم تنها نیستیم، که یه روز یه نفر پیدا میشه و ما رو از خودمون نجات می ده. که حق داریم یه آدم دیگه رو بیاریم تو این دنیا چون دلمون می خواد یکی بهمون نیاز داشته باشه. به هم کمک می کنیم و ادای انسان دوست بودن در میاریم، ولی فقط میخوایم صدای وجدان مون رو خفه کنیم تا به کارهای مهم تر برسیم.

—شاید همه چیز تصادف باشه، شاید هیچ حکمت و نقشه ی بزرگی پشت دنیا نباشه، ولی تو می تونی انتخاب کنی، و انتخاب متضاد تصادفه. انتخاب نکردن خودش یه انتخابه. بذار یه چیزی بهت بگم: من هم به فال قهوه اعتقاد ندارم. فکر نمی کنم هیچ کس یا چیز بتونه بگه آینده چیه، ولی من به آدم ها اعتقاد دارم. به انتخاب هاشون، به فکرهاشون. من به آدم ها حرف های قشنگ می زنم، ولی حرفهام از جنس بقیه ی فالگیرها نیست.. به آدم ها نمی گم یکی تو راهه، یکی داره می آد نجات شون بده. بهشون می گم یه دوراهی می بینم، یه تصمیم مهم. و می گم باید خوب به تصمیم شون فکر کنن، و تهش هر تصمیمی که بگیرن بهترینه. این دروغه؟ کی میدونه عواقب اون یکی راه چی بوده؟

من باعث میشم آدم ها زندگی شون رو بسازن، نه این که تسلیم دنیا بشن. اونا به من اعتقاد دارن و من اونا رو معتقد به خودشون می کنم.


+ 1396/8/30ساعت 15:02 ،فلانی |
Nothing but a mere test
+ 1396/8/28ساعت 17:04 ،فلانی |

دارم بخش هایی از گذشته رو پاک می کنم.

اما نه اون قدر که همه چیز یادم بره.

چیزهایی که لازمه برای جلوگیری از regress کردنم رو نگه می دارم.


+ 1396/8/28ساعت 15:42 ،فلانی |

نشسته م بعد یکی دوسال دسپرادو گوش می کنم.

یا همین پارسال بود؟


+ 1396/8/28ساعت 15:32 ،فلانی |

احساس میکنم هیچ چیز جدید و جذابی وجود نداره تو زندگیم. نمی دونم. انگار تو دنیای وست ورلد زندگی کنم: مصنوعی و فیک. نمی فهمم مشکلم چیه. یه چیزیه شبیه روزمرگی گمونم. ولی دقیقا روزمرگی نیست. به نظرم بهتره بخوابم و فردا به این چیزها فکر کنم. چون خیلی خیلی خیلی خوابم میاد.


+ 1396/8/27ساعت 21:45 ،فلانی |
احساس ميكنم شكست خورده ام. چرا؟ چون شيرين شغل ويراستاري و ترجمه دارد و من نه. مرضيه كتاب چاپ كرده و من نه. پگاه رشته ي مفيد ميخواند و من نه.
حس بدي ست. توهم بقيه موفق اند و من نه. دلم ميخواست جاي شيرين يا مرضيه يا پگاه باشم؟ نه. دلم ميخواهد كتاب ترجمه كنم؟ نمي دانم. دلم ويراستاري ميخواهد؟ ميخواهد. :) قطعا ميخواهد. دلم مقاله نوشتن ميخواهد و ويراستاري و خواندن و يادگيري و استراحت و خواب. امروز مدام توئيتر و اينستاگرام بودم و تهوع گرفتم از حجم خوشبختي مردم.
+ 1396/8/26ساعت 00:49 ،فلانی |

دو روز است مدام دلم میخواهد بنویسم. نمیدانم چه مدت ننوشته ام که این همه حرف جمع شده، این همه احساس خام پردازش نشده، این همه ترس و اعتراف و احساسات منفی. ولی می نویسم و می نویسم و می نویسم. از وقتی از آبسشنم با دکترسهیل نوشتم احساس خییلی بهتری دارم. باید از حسودی هایم، از insecurity و از مکانیزم های دفاعی ام بنویسم. که حسودی ام شد به پسری که کیف چهارصد و پنجاه هزار تومانی داشت، که حسودی ام شد به کسانی که به آنجا احساس تعلق میکردند. نه. حقیقتا حسودی ام نشد. ولی یک حسی بود. که کاش بیشتر متعلق بودم. حل تر بودم.


+ 1396/8/25ساعت 22:49 ،فلانی |

مدام باید یاد خودم بندازم دارم پیشرفت ِ واقعی می کنم، میخونم و می نویسم و دلیلی نداره از چیزی بترسم. هیچ کس باسواد به دنیا نیومده و من تااااااازه بیست و یک سالمه!:)


+ 1396/8/25ساعت 22:49 ،فلانی |

با بهار رفتیم نشستی که فرهاد هم توش بود. خوب بود؟ هومم. آدمهایی که حرف زدن به وضوح آدمهای باسواد و خفنی بودن ولی موضوعش واسه م جذاب و کاربردی نبود اونقدر. بد هم نبود. ولی خیلی دلم میخواست زود تموم شه. جوّش خفه م میکرد. آدمهایی که با نگاه شون بهم میگفتن تو مال اینجا نیستی، اینجا چیکار میکنی پس؟ زودتر زدم بیرون و با آزاد، پسرکوچولوی تپلی که اونجا بود سودوکو حل کردم و گربه ناز کردم. بچه ها چه قدر خوبن. خودشون ترین ن. آنکانشس ن. بهم گفت شیش تا خواهر برادر داره که همه شون از خودش کوچیک ترن :) تخیلش خیلی قوی بود. آدمها هممممه سیگار میکشیدن. چرا سیگار کشیدن از مد نمی افته؟ چرا آدمها نمیفهمن مواظب خود بودن خیلی خفن تر از سلف دیستراکشن ه؟ هعی. واقعا از جو ش اذیت شدم و اذیت شدم و اذیت شدم ولی تحمل کردم و ناراحت نیستم هیچ. یادم اومد چه قدر سادگی رو دوست دارم، خودم بودن رو، همین حرفهای الکی ِ کژوال رو، آهنگهای ساده و فیلمهای ساده و کتابهای ساده. که پیچیده ها رو هم دوست دارم اما اعماق قلبم همیشه مال کچره. که مذهب رو، استراکچری که میاره رو دوست دارم. که دلم نمیخواد یه عروسک تزئینی ِ "خوشگل" باشم. که از رابطه های این مدلی فراری ام، از wasted genius ها و اونایی که ایده های بزرگ دارن و اونهایی که سخت ن. دلم همین سادگی رو میخواد، همین رو بودن و جزئی نگری ِ دکتر سهیل که سخت نیست ولی دقیقه. خیلی دقیقه.

کمی طول میکشه مزه ی تلخش بره اما. مزه ی تلخ تعلق نداشتن و دود سیگار و تیپهای "هنری" و سلف کانشس بودن.


+ 1396/8/25ساعت 22:35 ،فلانی |

نشسته م با حال خراب. از تشییع جنازه ی اون پسره خواب موندم و حس می کنم حتما انقد آدم عوضی ای بوده م که حتی لیاقت ندارم برم تشییع جنازه ش. ورزش نرفته م هنوز. صب دیدم پگاه ع. بهم مسج داده و خب چیز مهمی نیست احتمالا ولی یاد د. افتادم و اینکه هنوز تکستشو پاک نکرده م. خب الان کردم :)) آبسشنم با دکترسهیل واااااااااااااقعا داره میره رو اعصابم! خدایا I was so past this phase. تئوری های بسیاری دارم که چرا آبسشن با سهیل. یک: منو یاد جولیس سیزر میندازه و جولیس سیزر بسیار خفن بود و در نتیجه این رو هم آیدیالایز می کنم. دو: واسه م مثل یه معماست که باید کشفش کنم و عشقش هم که unattainable ه. چی میخوام دیگه؟ سه. میتونه دیسترکشن باشه از اکسم. این تحملش ساده تره چون همه ش فنتسی ه ولی اون واقعی بود و دیگه تحمل نداشتم که هانت م کنه.واقعا اذیت میشدم. چرا الان، تو این دوره از زندگیم باید ریگرس کنم به آبسشن؟ نمی دونم. شاید ذهنم از کمبود دراما خسته شده. حوصله ش سررفته. دلم برای آبسشن تنگ نشده بود هیچ. برای پروانه های توی شکم و اضطراب و وای راجب من چی فک میکنه و الان داره چیکار میکنه ها.  الان میرم گوگل میکنم چارتا مقاله میخونم ببینم چه پیشنهادایی دارن که چجوری با یه نفر آبسسد نباشم. چون واقعا میخوام نباشم، کیوت نیست اصلا!


+ 1396/8/24ساعت 09:56 ،فلانی |

It's funny how we have the word "escapist literature" but not escapist math. For me, math has always been a safer escape. To a discerning eye, no literature is purely escapist. There are always hints of the unconscious, of culture, of humans. Literature is ideology.

Math, on the other hand, is devoid of culture. It's definite, it's safe and reassuring. It's a lot less messier than literature. Math is "out there". Math is like believing in God.



+ 1396/8/22ساعت 20:41 ،فلانی |

مامانم نشسته اینجا سوره ی قرآن میخونه که من توبه کنم :|


+ 1396/8/18ساعت 22:53 ،فلانی |

خب خب. یه سری چیزا رو باید پردازش کنم. یک. رابطه م با فاطمه ی دانشگاه دو. رابطه م با فاطمه ی خودمون 3. د. محسن 4. مهتا که داره میره. همینا به نظرم میاد فعلا :-؟

مه تا. رابطه م باهاش خیلی سخت بوده. یه مدت آبسشن بوده و الان هم به نظرم شلو میاد ولی خب هست و دوسش دارم. خیلی خوشالم که داره میره و ایشالا که زندگی بهتری داشته باشه اونجا.

دایی محسن. نمی دونم چی میخوام ازش! اصلا اپن آپ نمیکنه و این اذیتم میکنه ولی وای شود هی؟ دلم میخواد منو به عنوان کودک نبینه ولی چرا نبینه خب؟ طبیعیه که منو ایکوال ِ خودش نبینه. و این که هی میخوام افکشنش رو داشته باشم یه کم به طرحواره ی رهاشدگی ربط داره گمونم.

فاطمه ی خودمون. هومم. خب واضحه که اونقد نمیخوام رابطه داشته باشم باهاش. یه آب باریکه ای باشه بسه.

فاطمه ی دانشگاه سخت ترین شون ه.


+ 1396/8/18ساعت 22:19 ،فلانی |
امروز بعد از مدت‌ها با زهرا حرف زدم. خوب بود؟ خوب بود. حس بهتری داشتم. انگار من را همین‌طور که هستم پذیرفته باشد. همین‌طور loud و bold و messy.
+ 1396/8/14ساعت 23:34 ،فلانی |

باید ذهنم رو منظم کنم یه کم.



+ 1396/8/12ساعت 20:13 ،فلانی |

خییلی وقته دلم moleskine میخواد. سافت کاور. مشکی.


+ 1396/8/12ساعت 18:04 ،فلانی |

I'd like to create more art but I don't have the time or the mental energy

چه کنم؟


+ 1396/8/12ساعت 18:03 ،فلانی |