X
...
اين,منم.

خیلی احساس بدی دارم. چرا؟ چون:

1. خیلی وقت تلف می کنم هنوز، خیییییییییییییییییییییییییلی! و واقعا هلپلس م. واقعا ِ واقعا نمیدونم چیکار کنم. به اینترنت ِ جانک معتادم، معتاد! نمیتونم رو چیزهای جدی و مهم تمرکز کنم. دقیقا موردی که توش به د. حسودیم میشد.


2. از نوشتن ِ فارسیم راضیم ولی انگلیسی اصصصصصلا ننوشته م مدتیه! و کاملا دارم پنیک می کنم. نمی دونم چجوری شروع کنم، واقعا نمی دونم!


3. از خوندن ِ بلاگ رندوم استرس گرفتم. که آی من نمی دونم می خوام با زندگیم چی کار کنم MA phD چی بخونم اصلا ازدواج مذهب نماز حجاب روزه و واقعا تهوع و استرس گرفتم. نمی دونم چه چیزی تو وجودمه که دوست داره حالم رو اینطور بد کنه.


4. همینا بس نبودن آقا؟:))


:
+ تاريخ سه شنبه 25 مهر 1396ساعت 07:04 نويسنده فلانی |

خب. در ماه آبان می خوام یه کاری بکنم و اونم اینه که بلاگ رندوم نخونم.

مرسی اه.


:
+ تاريخ سه شنبه 25 مهر 1396ساعت 05:58 نويسنده فلانی |

شیرینی؟ از اول هم شیرینی داشت؟ استرس و اشک و احساس گناه خفه کننده شیرینی دارد؟

شیرینی نداشت. شیرینی اش تلخ بود.

نمی خواهم برگردم. نمی خواهم.


:
+ تاريخ سه شنبه 25 مهر 1396ساعت 04:12 نويسنده فلانی |
شوپن داره آروم آروم جاش رو تو قلبم پیدا می کنه.
:
+ تاريخ سه شنبه 25 مهر 1396ساعت 04:02 نويسنده فلانی |

بعد از مدتها قبل از خواب می نویسم.

امروز سحر را دیدم که در دانشکده با صبا راه می رفت و می خندیدند و من تنها بودم. حسودی ام شد؟ هومم. نمی دانم. ولی حس خوبی نبود. بعد یاد این افتادم که با فاطمه ی دانشگاه نزدیک تر بودم و این که حس می کنم دلش نمیخواهد به من نزدیک باشد. حس ِ تنهایی دارم؟ دارم. دلم نمی خواهد این حس را داشته باشم. چون وقتی تنها باشم، وقتی حس کنم برای کسی مهم نیستم و کسی دوستم ندارد دلم برای د. تنگ می شود. فکر می کنم هرچه قدر هم بد و مزخرف، یکی بود که این آهنگها را برایش بفرستم و از کتابهایی که می خوانم بگویم و او بگوید و حرف بزنیم.

زندگی بدون ِ آدمها به چه دردی می خورد؟ به هیچ دردی. نباید خودم را آیسولیت کنم. ولی چه طور نکنم؟ چه طور اپن بمانم؟ با فاطمه ی دانشگاه که نمی توانم. اصلا نمی توانم، چون یک طرفه است.

با سحر می توانم؟ باید بتوانم. هرچقدر هم که وقت نداشته باشیم باید این رشته را، هرچند باریک، نگه دارم.

از این زاویه که به قضیه نگاه می کنم احساس پوچی می کنم. که بعضی روزها دلم میخواهد با یکی حرف بزنم. با هر کس. گاهی آنقدر حرف نمی زنم که حس می کنم باید با یک نفر حرف بزنم. باید، باید.

طبق سنت این چندساله دلم تراپی می خواهد و داشتم فکر می کردم اگر هفته ای پنجاه تومان دربیاورم شاید بتوانم بروم تراپی. تراپی رفتن مهمترین دلیلم برای حسرت خوردن به پولدارهاست. که بروی تراپی و نگران ِ چنددقیقه شدنش نباشی، هر لحظه اش را اضطراب نداشته باشی.

می ترسم. از آینده می ترسم. از همین حالا می ترسم. از نماز نخواندن می ترسم. از دستهای برهنه ام می ترسم. از علاقه های بیمارم می ترسم. از کنار کشیدن خودم، خط زدن خودم، از ویردو بودن می ترسم.


:
+ تاريخ شنبه 22 مهر 1396ساعت 09:32 نويسنده فلانی |
هفت صبح جمعه. باید ورزش کنم و بعد آدیوبوک.
:
+ تاريخ جمعه 21 مهر 1396ساعت 07:08 نويسنده فلانی |

آهنگهای Keaton Henson زیادی لُخت و واقعی ان. از شنیدن بعضی هاشون می ترسم. وقتی می‌خونه let us be, just be، و بعد از چند ثانیه اعتراف می‌کنه
But the truth is I need you
To tell me I'm worthy
Of all this great living
That I've been doing.


و اون Don't forget هایی که مو رو به تنم سیخ می‌کنن. به Keaton Henson فکر می‌کنم که داره کشیده می‌شه توی قبرش و ناخن‌هاش رو فرو می‌کنه تو زمین و تو چشمهای من نگاه می‌کنه و التماس می‌کنه که  Don't forget me. و من وحشت می‌کنم از این حجم ِ صداقت، از این برهنگی.


:
+ تاريخ پنجشنبه 20 مهر 1396ساعت 05:49 نويسنده فلانی |

لپتاپم بالاخره درست شده . :) خوشحالم و کمی گیج. باید کشوها و اتاقم را مرتب کنم. باید درس بخوانم. دلم می خواهد سریال ببینم. باز فکر مهاجرت و ادامه ی تحصیل و شغل و غیره هجوم آورده اند. این بار آرام ترم اما. نفس عمیق می کشم و فکر می کنم وقتی از شکست نترسی از چه چیز می توانی بترسی؟ باید یاد خودم بیندازم که نوشتن و خواندن و یادگیری به هیچ چیز ِ هیچ چیز بستگی ندارند. چه بخواهم بروم و چه نه، چه بخواهم کار کنم و چه نه، چه ازدواج کنم و چه نه، چه به خدا معتقد باشم و چه نباشم دلم می خواهد بخوانم و بنویسم و یاد بگیرم. دلم می خواهد ورزش کنم و شبها زود بخوابم. این عادتها باشکوه نیستند ولی خوبند. باید یاد بگیرم از باشکوه ها، از این تفکر رایج گوگل چه کرد که ما هم بکنیم و من استیو جابز بعدی هستم دوری کنم.

دلم می خواهد موسیقی ِ کلاسیک را بیشتر بفهمم. کلاس دکتر نجومیان سبب خیر شد و چند روزی ست شوپن و باخ و گاهی بتهون گوش می کنم. یکی از آهنگهای شوپن قلبم را تسخیر کرد و حالا هرچه دنبال چیزی شبیهش می گردم پیدا نمی کنم. با جان کیج و شوئنبرگ و استراوینسکی آشنا شده ام (که حضور پررنگی در موسیقی متن شاترآیلند دارند، چرا؟) و به جستجو ادامه می دهم.


:
+ تاريخ چهارشنبه 19 مهر 1396ساعت 10:36 نويسنده فلانی |

امروز پس از سالها داستان نوشتم. داستانی که از اول هم داستان بود. ایده اش دیشب وقت مسواک زدن به ذهنم رسید. خام بود، خیلی خام. فکر کردم نمی توانم بنویسمش، خوب نمیشود. و بعد فکر کردم "خب؟". همین که این مرحله به تفکرم اضافه شده یعنی پیشرفت. امروز نوشتمش. خوب شد؟ نه. شد فرست درفت اما. گمانم جمله ی روی دیوار اتاق کار خودش را کرد.


:
+ تاريخ سه شنبه 18 مهر 1396ساعت 09:03 نويسنده فلانی |
خسته ام. دلم می خواهد بخوابم و بیدار شوم و این سنگینی، این دندان درد مزمن، این انقباضها تمام شده باشند.
:
+ تاريخ سه شنبه 18 مهر 1396ساعت 09:02 نويسنده فلانی |

روز اول پریودم است. می دانم که روزهای اول را فقط باید گذراند. انتظار هیچ کار مفیدی نمی توانم داشته باشم. خواب ِ عصر هنوز در چشمانم مانده. این دو سه روز که بگذرد این را درست می کنم. این انتظار برایم سخت است، همیشه خواسته ام چیزها را در همان لحظه درست کنم. از این رخوت و سستی بیزارم اما می دانم صبر گاهی لازم است. 


:
+ تاريخ سه شنبه 18 مهر 1396ساعت 09:01 نويسنده فلانی |

تصمیم گرفتم امروز را از درس و مشق مرخصی بگیرم. همه ی دانش دنیا چه ارزشی دارد اگر نتوانی روزهای بارانی خانه بمانی، چای بنوشی و با موسیقی متن دیسکاوری ویکلی کارهایت را سر و سامان بدهی؟


:
+ تاريخ پنجشنبه 13 مهر 1396ساعت 08:04 نويسنده فلانی |

دیشب رفتم دوچرخه سواری، و نمی خواهم درباره اش بنویسم چون می ترسم جادویش از دست برود.


:
+ تاريخ سه شنبه 11 مهر 1396ساعت 04:34 نويسنده فلانی |

نوشته های قدیمی ام را می خواندم.

وقتی تازه چادری شده بودم.

:)


:
+ تاريخ سه شنبه 11 مهر 1396ساعت 04:33 نويسنده فلانی |

دو سال پیش یه متن نوشته بودم، که پنج سال دیگه دلم می خواد تو زندگیم کجا باشم. متنش اینه:


فکر کنم دلم می‌خواد تا پنج سال آینده ازدواج کرده باشم. دوست دارم "ّبزرگ" شم، خیلی کتاب بخونم (حداقل دویست تا) یکیشم همین کتابیه که دختر قالب بلاگ داره می‌خونه :) دوست دارم زندگیم منظم شه، روتین داشته باشم، روزانه بنویسم و نقاشی کنم و کارای دیگه. دوست دارم انقد نوسان نداشته باشم،نزدیک‌تر باشم به خدا و جاش تو سبک زندگیم بیش‌تر باشه، دوست دارم بتونم هر متن انگلیسی‌ای رو راحت بخونم، دوست دارم تا پنج‌سال دیگه حداقل یک سال سابقه‌ی کاری داشته باشم، و اگه شروع کردم به فرانسه خوندن تا حد خوبی پیش برم (آپر اینترمیدیت حداقل)، دوست دارم منظم ورزش کنم، آشپزی و شیرینی‌پزی بلد باشم، رابطه‌م با آدمای دوروبرم خوب باشه و چندتا دوست درست-حسابی داشته باشم. دوست دارم پایان کارشناسی که به پشت سرم نگاه می‌کنم فکر کنم چهارسال از بهترین سال‌های عمرم رو درست گذرونده‌م و یه عالمه چیز یاد گرفته‌م، نه که فقط پاس پاس پاس -گیرم با نمره ی بیست اصن


حالا می خوام به دوسالی که گذشته نگاه کنم و ببینم کجای راهم.

ازدواج؟ نه. دلم نمی خواد لزوما تو سه سالی که داره میاد ازدواج کنم. دویست تا کتاب؟ نه. فوق فوقش 50 تا کتاب خونده باشم تو این دو سال، ولی ناراضی نیستم. نوشته بودم "دوست دارم زندگیم منظم شه، روتین داشته باشم." هومم. این چیزیه که تابستون 96 خیلی روش کار کردم. امروز نهم مهره و کمتر از بیست روزه که هرروز صبح زود بیدار می شم، ورزش می کنم و جدی درس می خونم. در نتیجه شاید نتونم بگم به این هدف رسیده م، ولی قشنگ همیشه ستاره ی قطبیم بوده و راهمو بهم نشون داده. کل تابستون ورزش کردم و تا حد خوبی خوابم منظم بود. روزانه بنویسم؟ می نویسم، ولی نه اونقد منظم که دلم می خواد. ولی احساس می کنم داره بهتر میشه. قطعا خیلی بیشتر از قبلا می نویسم. "دوست دارم انقد نوسان نداشته باشم". گمونم این، چیزیه که همیشه ی همیشه باهاش درگیر بوده م. به خدا نزدیک ترم و جاش تو سبک زندگیم بیشتره؟ نه. ولی چیزیه که خودم انتخاب کرده م. می تونم هر متن انگلیسی ای رو راحت بخونم؟ نه. ولی خب خییلی بهتر شده م. یک سال سابقه ی کاری دارم؟ تقریبا. فرانسه؟ یوهاها :)) آشپزی و شیرینی پزی بلدم؟ دیگه دلم نمی خواد شیرینی پزی یاد بگیرم (شکر!) ولی هنوز آشپزی بلد نیستم. رابطه م با آدمای دور و برم خوبه؟ هوممم. به نظرم جا داره خیلی بهتر باشه، ولی خب مگه همیشه جا نداره؟ نسبتا تنها ام ولی احساس تنهایی نمی کنم اونقدر. در حقیقت بهتر یاد گرفته م با تنهایی و solitude کنار بیام و ازش لذت ببرم. اون آخریه پاشنه ی آشیلمه اما. سه سالی که گذشت از نظر رشد فردی واسه م بی نظیر بود. همه ی کارایی که فکر نمی کردم روزی بکنم رو کردم، عقایدم کلی عوض شد، یاد گرفتم تو این مسیر باشم که خودمو دوست داشته باشم و ببخشم و تلاش کنم که بهترین ِ خودم باشم. از نظر درسی اما حس می کنم باید بیشتر یاد می گرفتم. فقط امساله که دارم جدی جدی درس می خونم -درس نه به معنای تکست بوک فقط- و چقددر راضی ام از این قضیه. دارم آروم آروم آروم یاد می گیرم و بزرگ می شم.



:
+ تاريخ یکشنبه 9 مهر 1396ساعت 10:08 نويسنده فلانی |

صبح تارتوف گوش کردم و وای چقدددر خوب بود :)


:
+ تاريخ جمعه 7 مهر 1396ساعت 01:06 نويسنده فلانی |
هرچقدر بیشتر میخوانم به خواندن تشنه تر می شنوم. میخواهم افلاطون و مولیر و غسین و پوپ بخوانم و میدانم که برای خواندن همه چیز وقت نخواهم داشت، و نباید یادم برود خواندن همه چیز نیست. که تفکر هم مهم است، و چه بسا مهم تر. دلم میخواهد هنر را بفهمم، نقاشی را بفهمم، موسیقی را، سینما را، دنیا را. دنیا مال من است و می خواهم هر چه زودتر همه اش را کشف کنم.
:
+ تاريخ پنجشنبه 6 مهر 1396ساعت 07:09 نويسنده فلانی |

کلاسم کنسل شده و آمده ام خانه. حس بعد از امتحانهای مدرسه را دارم. در حال کشف کردن آهنگهای جدید برای جایگزینی آهنگهای تابستان ام. Wild Eyed گوش میکنم، چای گذاشته ام که خوابم کمی بپرد و می خواهم برای الان تا هفته ی بعد برنامه بریزم.


:
+ تاريخ سه شنبه 4 مهر 1396ساعت 11:41 نويسنده فلانی |

باز خودم را خفه کرده ام با بلاگ های رندم و دیدن اچیومنتهای بقیه و حالم بد است. باز باید به خودم یادآوری کنم همینجا که هستم خوشبختم. که اینجا را دوست دارم. که زندگی ساده ام را دوست دارم. که دانشگاه، خانه، کتابخانه را دوست دارم، که انتخابش کرده ام. که جای درستی ام، که همین را میخواهم. که قرار است بخوانم و بنویسم و بزرگ شوم. که د بست ایز یت تو کام، که زندگی ام هنوز در پیش رو ست.

از وضعیت نوشتنم راضی نیستم. کم می نویسم. کم reflect میکنم، کم به پشت سرم نگاه می کنم. زیاد استرس دارم. پس از فردا زمان دقیق درس خوندنمو مشخص میکنم و بعدش دیگه اصلا درس نمی خونم. فقط نوشتن و معاشرت و غیره.


:
+ تاريخ دوشنبه 3 مهر 1396ساعت 08:16 نويسنده فلانی |

یه جمله ی معروف هست که میگه Not all those who wander are lost. جمله ی پرطرفداریه، آدمها میذارنش تو بایوشون، یا پروفایل پیکچرشون.

من؟ من فکر می کنم این جمله داره غیرمستقیم lost بودن رو منفی نشون می ده. که شاید wander کنم، ولی lost؟*استغفرالله*

بیاین اعتراف کنیم: همه مون تو یه بخشایی از زندگیمون lost یم. نمی دونیم داریم چی کار می کنیم، نمی دونیم چی میخوایم، چی کار باید بکنیم، چی کار میخوایم بکنیم.

and it's okay.

چون زندگی همینه. ما پرت می شیم توش و یه روز به زندگی مون نگاه می کنیم و می بینم اونی نیست که می خوایم. شاید ندونیم چی می خوایم حتی، ولی می دونیم این نیست. بعد همه ش پاک کردنه و از نو نوشتن. همه ش آزمون و خطاست، اکسپریمنته.

گمونم این هم یکی از ویژگی های پست مدرنیسمه. دیگه one true calling معنی نداره. تو ساخته نشده ی که "یک کار" رو بکنی. کارهای مختلف رو امتحان کن و ببین کدوم رو بیشتر دوست داری. شاید همه رو یه اندازه دوست داشته باشی. اگه این طور شد، اگه دیدی دهه ی سوم و چهارمی و هنوز نمیدونی چیکار میخوای بکنی و کی میخوای باشی بدون این طبیعیه. چون lost بودن، گم بودن تو دنیا، دیفالت همه ی ماست. اونهایی که لاست نیستن تلاش کرده ن و همیشه باید settle کنی. همه چیز imperfect ه، همه چیز relative ه.

این ترسناکه؟ آره. ترسناکه.

ولی all hope isn't lost. جلو که میری پیدا می کنی خودت رو.


:
+ تاريخ دوشنبه 3 مهر 1396ساعت 06:38 نويسنده فلانی |