همه دعوت شده بودند. همه ی دانش آموزان کلاس (سال). می دانستم همه دعوت شده اند چون به سه نفر زنگ زده بودم و هر سه دعوت نامه را دو روز پیش سر ساعت پنج دریافت کرده
همه دعوت شده بودند. همه ی دانش آموزان کلاس (سال). می دانستم همه دعوت شده اند چون به سه نفر زنگ زده بودم و هر سه دعوت نامه را دو روز پیش سر ساعت پنج دریافت کرده بودند. ایلای گفته بود "راستش نمی دونم می رسم برم یا نه، صبحش وقت دندون پزشکی دارم و ممکنه لثه هام تا عصر بی حس بمونه. نمی خوام فکر کنن بعد بیست و یک سال هنوز سین هام می زنه" و خندیده بود. دوتای دیگر گفته بودند می آیند.
این جا شهر کوچکی است، همه هم را می شناسند. برای همین است که شماره ی سه تا از هم کلاسی های راهنمایی ام را دارم. خیلی هایمان برای کالج رفتیم و برگشتیم، انگار یک جور تعلق به این جا داشته باشیم. تعلقی در کار نبود، شهرهای بزرگ برای آدم های جدید جا نداشتند و ما به زادگاهمان تبعید شدیم، اما وانمود می کردیم این جا را دوست داریم و از عشق و علاقه بازگشته ایم. از وقتی دعوات نامه را گرفته ام فکرش یک لحظه رهایم نکرده است: ممکن است او را پیدا نکرده باشند؟ نه، ممکن نیست. راستش تقریبا مطمئن بودم خودش این دیدار را ترتیب داده، چه کس دیگری همه ی پاکت ها را سر یک ساعت و یک روز تحویل آدمها می دهد؟ تلاش کردم صورتش را به خاطر بیاورم.نیازی به تلاش نبود، زحمات چندساله ام برای فراموش کردن چهره اش بی نتیجه بود: موهای کوتاه و مشکی، چشم های سبزآبی که انگار چیزی پشتشان قایم شده و دهان کوچکی از استعاره ای از شخصیتش بود: "دو صد گفته چون نیم کردار نیست". شاید بیست جمله هم با هم حرف نزدیم، هرچند یکی از آن جمله ها... تلفن زنگ می زند. نگاهی به شماره می اندازم. آشنا نیست. ترسی قدیمی وجودم را پر می کند: خودش است؟
تلفن را بر می دارم. "بله؟" صدای زیر و کودکانه ای صدایم می کند "جان؟" "هِی، سلام کرول!" کرول بغل دستی ام در B-9 بود، که حاضر شد نامه ام را به دختری که دوستش داشتم بدهد و مخش را بزند. هر چند دست آخر روث دختر بی مزه ای از آب در آمد و خودم بی خیالش شدم ولی کرول هیچ وقت سرزنشم نکرد. "تو هم دعوت نامه رو گرفته ی؟" "اوهوم." سکوت. "خب؟" "اوم، فکر نـ.." صدای کرول یک دفعه جدی شد "جان، باید ببینمت." قلبم هری ریخت، یعنی چه شده بود؟ "یه چیز خیلی مهم هست که باید بهت بگم." چه چیز مهمی؟ بعد از این همه سال چه چیزی بین من و کرول مانده بود؟ "اگه انقدر واجبه، میخوای فردا تو رستوران ِ..." "ساعت پنج و نیم پنج شنبه تو مهمونی می بینمت. خداحافظ."
عصبانی شده بودم. تقریبا مطمئن بودم کرول هیچ حرف مهمی برای زدن ندارد. به هیچ وجه حاضر نبودم پایم را در آن مهمانی مزخرف بگذارم.


+ 1395/6/10ساعت 23:13 ،فلانی |