X
... - دو سال بعد از پنج سال قبل
دو سال پیش یه متن نوشته بودم، که پنج سال دیگه دلم می خواد تو زندگیم کجا باشم. متنش اینه:فکرکنم دلم می‌خواد تا پنج سال آینده ازدواج کرده باشم. دوست دارم ّبزرگ شم

دو سال پیش یه متن نوشته بودم، که پنج سال دیگه دلم می خواد تو زندگیم کجا باشم. متنش اینه:


فکر کنم دلم می‌خواد تا پنج سال آینده ازدواج کرده باشم. دوست دارم "ّبزرگ" شم، خیلی کتاب بخونم (حداقل دویست تا) یکیشم همین کتابیه که دختر قالب بلاگ داره می‌خونه :) دوست دارم زندگیم منظم شه، روتین داشته باشم، روزانه بنویسم و نقاشی کنم و کارای دیگه. دوست دارم انقد نوسان نداشته باشم،نزدیک‌تر باشم به خدا و جاش تو سبک زندگیم بیش‌تر باشه، دوست دارم بتونم هر متن انگلیسی‌ای رو راحت بخونم، دوست دارم تا پنج‌سال دیگه حداقل یک سال سابقه‌ی کاری داشته باشم، و اگه شروع کردم به فرانسه خوندن تا حد خوبی پیش برم (آپر اینترمیدیت حداقل)، دوست دارم منظم ورزش کنم، آشپزی و شیرینی‌پزی بلد باشم، رابطه‌م با آدمای دوروبرم خوب باشه و چندتا دوست درست-حسابی داشته باشم. دوست دارم پایان کارشناسی که به پشت سرم نگاه می‌کنم فکر کنم چهارسال از بهترین سال‌های عمرم رو درست گذرونده‌م و یه عالمه چیز یاد گرفته‌م، نه که فقط پاس پاس پاس -گیرم با نمره ی بیست اصن


حالا می خوام به دوسالی که گذشته نگاه کنم و ببینم کجای راهم.

ازدواج؟ نه. دلم نمی خواد لزوما تو سه سالی که داره میاد ازدواج کنم. دویست تا کتاب؟ نه. فوق فوقش 50 تا کتاب خونده باشم تو این دو سال، ولی ناراضی نیستم. نوشته بودم "دوست دارم زندگیم منظم شه، روتین داشته باشم." هومم. این چیزیه که تابستون 96 خیلی روش کار کردم. امروز نهم مهره و کمتر از بیست روزه که هرروز صبح زود بیدار می شم، ورزش می کنم و جدی درس می خونم. در نتیجه شاید نتونم بگم به این هدف رسیده م، ولی قشنگ همیشه ستاره ی قطبیم بوده و راهمو بهم نشون داده. کل تابستون ورزش کردم و تا حد خوبی خوابم منظم بود. روزانه بنویسم؟ می نویسم، ولی نه اونقد منظم که دلم می خواد. ولی احساس می کنم داره بهتر میشه. قطعا خیلی بیشتر از قبلا می نویسم. "دوست دارم انقد نوسان نداشته باشم". گمونم این، چیزیه که همیشه ی همیشه باهاش درگیر بوده م. به خدا نزدیک ترم و جاش تو سبک زندگیم بیشتره؟ نه. ولی چیزیه که خودم انتخاب کرده م. می تونم هر متن انگلیسی ای رو راحت بخونم؟ نه. ولی خب خییلی بهتر شده م. یک سال سابقه ی کاری دارم؟ تقریبا. فرانسه؟ یوهاها :)) آشپزی و شیرینی پزی بلدم؟ دیگه دلم نمی خواد شیرینی پزی یاد بگیرم (شکر!) ولی هنوز آشپزی بلد نیستم. رابطه م با آدمای دور و برم خوبه؟ هوممم. به نظرم جا داره خیلی بهتر باشه، ولی خب مگه همیشه جا نداره؟ نسبتا تنها ام ولی احساس تنهایی نمی کنم اونقدر. در حقیقت بهتر یاد گرفته م با تنهایی و solitude کنار بیام و ازش لذت ببرم. اون آخریه پاشنه ی آشیلمه اما. سه سالی که گذشت از نظر رشد فردی واسه م بی نظیر بود. همه ی کارایی که فکر نمی کردم روزی بکنم رو کردم، عقایدم کلی عوض شد، یاد گرفتم تو این مسیر باشم که خودمو دوست داشته باشم و ببخشم و تلاش کنم که بهترین ِ خودم باشم. از نظر درسی اما حس می کنم باید بیشتر یاد می گرفتم. فقط امساله که دارم جدی جدی درس می خونم -درس نه به معنای تکست بوک فقط- و چقددر راضی ام از این قضیه. دارم آروم آروم آروم یاد می گیرم و بزرگ می شم.



:
+ تاريخ یکشنبه 9 مهر 1396ساعت 10:08 نويسنده فلانی |