عهه دیروز ننوشتم که :/ پس از دیروز شروع می کنم.الان دلم خواست برم گوشیم رو بیارم دیسکاوری ویکلی گوش بدم ولی نه، بذار ببینم نوشتن بدون آهنگ چه طوریه.دیروز دیر بی

عهه دیروز ننوشتم که :/ پس از دیروز شروع می کنم.

الان دلم خواست برم گوشیم رو بیارم دیسکاوری ویکلی گوش بدم ولی نه، بذار ببینم نوشتن بدون آهنگ چه طوریه.

دیروز دیر بیدار شدم فک کنم :-؟ یازده و نیم. آره، واسه ده و نیم آلارم گذاشتم ولی یازده و نیم بیدار شدم. قرار بود شبش برم پیش د. محسن، قبلش هم برم تجریش لوازم شماره دوزی بخرم. ساعت دو بود که مامان و بابا رفتن دکتر. من ظرفا رو شستم، حموم رفتم و پترن شماره دوزی نگاه کردم. ساعت شد شیش. راه افتادم که برم تجریش، رفتم، وسایل شماره دوزی ای که می خواستم رو اصولا پیدا نکردم :/ به جاش لباس ورزشی خریدم و قاب واسه گوشیم. خوشحال از خرید راحت و بی دردسر و ادالت وارم پیاده رفتم تا زرگنده که تره بارش بسته بود و از اونجا آفیس د. محسن. تو آفیسش نبود، رفته بود پایین تر یه چیزی بخره. کنار ماشینش منتظرش وایسادم. از دور دیدمش که داشت می اومد. از نحوه ی راه رفتنش فهمیدم خودشه، ولی شک کردم چون تی شرت تقریبا تنگ تنش بود، چیزی که کمتر دیده م بپوشه. بیشتر با لباس مردونه یادم میادش. با دیدنش یه خوشحالی عجیبی دوید زیر پوستم. دلم می خواست از همونجا بدوم و بپرم بغلش، ولی خودمو کنترل کردم. عادی باهاش دست دادم و رفتیم آفیسش. لباس ورزشیمو پرو کردم که شلوارش بلند بود. داشت سعی می کرد به ایلینویی اسکایپ کنه. دوتایی با هم انبه خوردیم که خیلی هم سخت بود و کثیف. یه کم اونجا بودیم و بعد رفتیم که بریم غذا. گفت سالادباره بسته شده، ولی با این حال رفتیم که مطمئن شیم. مطمئن شدیم :)) و رفتیم بانیان. اون خانوم ِ نروس اومد :)) سالاد شادابی خوردیم و یه غذا که سوسیس گیاهی داشت. کیف می کردم از غذا خوردن باهاش. بهش ویدیوی آندریا بوچلی که تو استادیوم لستر کن ته پارتیرو میخوند نشون دادم. بهم سیب زمینی تو آنتن وایفای نشون داد =) دوستای خفنشو دوره کردیم که همه پی پل و گوگول و فیس بوکن. گفتم دوستم بهار سلام رسوند. اونم گفت به یکی گفتم یه خواهرزاده دارم ریشامو دوست داره :-قلب
بعد غذا رفتم از سوپر آدامس خریدم. هزار تومن دادم گفتم سه تا خرسی بدین که میشد 900 تومن. به جای بقیه ش بهم یه آدامس دایناسور داد. من کلی یاد بچگیام افتادم و رفتم بیست تا ازش خریدم =) بعد اومدیم بریم خونه. تو راه ازش راجب جوونی آش پرسیدم، این که کار ِ rebellious ش چی بوده (یه ماه نرفته دانشگاه!). گفت تو سایت دانشگاه ول بودم اصولا، سیگاری نبودم، دوستام مواد نمی کشیدن، افسردگی داشتم چون اون موقع ها مد بود ;;) دلم خواست ازش سوالای شخصی تر بپرسم ولی نشد دیگه. بعد گفتم مامان غصه می خوره، گفت کار خودتو بکن ولی باهاش مهربون باش. بهش گفتم چقد دوسش دارم، چقد عجیب غریب دوسش داشتم، چقد دوست داشتنش رو دوست دارم. و بهم گفت "گوگولی انقد فکر نکن". 8->>>>

رفتم خونه، بعدش با فاطمه چت کردم و با پرو قرار جمعه بازار گذاشتم. حوصله ی بولشیت ِ ندایی-ریلیتد فاطمه رو ندارم واقن. ندایی خیلی فاکداپه بابا!

صپ امروز خسته و کوفته بیدار شدم و میخواستم نرم کلا ولی رفتم. دو تااا مانتو خریدم ^_____^


خب. در اینجا بود که من پاشدم رفتم یه سری کارای دیگه کردم، یه سری وبگردی های بیخود و الان هم از دست خودم ناراحتم که دارم دوباره این پترن رو شروع می کنم. فردا شب باید سر یه ساعت معین بخوابم، قبلش هم گوشیمو میذارم رو Forest.

بقیه ش رو فردا می نویسم. امیدوارم پاشم برم زومبا فردا. و من الله توفیق.


+ 1396/4/17ساعت 01:11 ،فلانی |