ساعت ده و نیم بیدار میشم، یه ساعت بعد از زنگ زدن ِ آلارمم. صبونه میخورم و لش می کنم. مامان از بیرون میاد و تشویقم می کنه که برم دکتر طب فیزیکی، واسه درد شونه ها

ساعت ده و نیم بیدار میشم، یه ساعت بعد از زنگ زدن ِ آلارمم. صبونه میخورم و لش می کنم. مامان از بیرون میاد و تشویقم می کنه که برم دکتر طب فیزیکی، واسه درد شونه ها و گردنم. قبول می کنم، با ماشین میرم خاله نازی رو برمیدارم و میریم دکتر. کللللی منتظر می شیم. خاله از زندگی ِ مریم تو آلمان می گه، از پیاده روهای مناسب واسه پیاده روی و دوچرخه سواری، از زندگی فامیل های پناهنده شون. من سعی می کنم غصه دار نشم از پول نداشتنم. دلم میخواد برم آلمان زندگی کنم. به فکر می افتم که آلمانی بخونم و برم اونجا درس بخونم. دلم نمیخواد کار دیگه ای بکنم اونجا، فقط درس. درس خیلی مهمه واسه م، شاید مهم ترین چیزه در حال حاضر. واقعا علاقه مندم به درس خوندن، به سخت کار کردن واسه ی رسیدن به جاهای خوب. البته که دلم میخواد زندگی هم بکنم، گلدوزی و ورزش و لش و هنگ اوت کردن با دوستا، ولی درس مهم ترینه فعلا.

به دختر ِ افسانه حسودیم میشه که داره می ره کانادا. دلم میخواد برم کانادا. البته سرده اونجا :/

باید کاری رو بکنم که به خاله گفتم: باید realistic باشم.هرروز دارم بیشتر به روان خوندن فکر می کنم. اینگلیش لیت آینده ی شغلی ای جز استاد دانشگاه شدن نداره، هیچی. روانشناسی هم این آپشن رو داره و هم درمانگر شدن. حتی مطمئن نیستم بتونم درمانگر خوبی بشم، ولی کی می دونه؟

بهرحال. دکتر طب فیزیکی بهم گفت پنج تا چیز رو رعایت کنم: به ازای هر 15 دقیقه، سه دقیقه دراز بکشم، دو تا ده دقیقه ورزش کنم، بعد نهار دو ساعت دراز بکشم، دو تای دیگه ش چی بود؟:-؟ آهان، بار بیشتر از سه کیلو بلند نکنم که نمی کنم و... نمیدونم اون یکی هم حتما خیلی رلونت نبوده که یادم نمونده.

وقتی پرسید "اهل ورزش هستی؟" کلی به خودم افتخار کردم که جوابم "اصصلا" نبود :)

بعد با خاله نازی غذا گرفتیم و رفت خونه شون. غذا خوردم و رفتم به توصیه ی پزشک دراز کشیدم :)) و خوابم برد. با یه کمردرد وححشتناک بیدار شدم (#theirony) ولی با این حال پیاده رویم رو رفتم. ندویدم ولی.

یه سری سایت روانشناسی و اینا خوندم که بهم اضطراب دادن. آها، پیپر مهرنوش هم هست. واقعا مطمئن نیستم در حدی باشم که بخوام ادیتش کنم. :-؟ و حس خیلی بدی بهم دست داد از خوندن ِ پیپرش. احساس ِ inadequacy. میدونم که تنبلی ِ خودم بوده آ، ولی خب چرا این طوری ام من؟ چرا تنبلم؟ واقعا چرا؟ How can I prove myself wrong؟

میخوام نظم رو اینترنالایز کنم واسه خودم. میخوام ایشو هام حل شه، میخوام ازدواجم خوب باشه (سلام آبسشن ِ جدید *پالم فیس*)، میخوام خوشحال باشم. ستیزفکشن داشته باشم.

صبح قضای نماز صبحم رو خوندم. دیشب پنیک کردم از روزه های قضایی که باید بگیرم و یه ریگرت شدیدی حس کردم.

الان دارم دیسکاوری ویکلی گوش می کنم. بعد از نوشتن اینها میخوام یه تدتاک ببینم. شاید وضو بگیرم و نماز مغرب و عشام رو بخونم. جلوی مامان به هیچ وجه حاضر نیستم نماز بخونم، نمیخوام الکی امیدوارش کنم.

احساس می کنم بهتر شده م. کمتر تو غم غرق میشم، قبولش میکنم ولی توش گیر نمی کنم. ینی کمتر گیر می کنم. واقعا هنوز آماده نیستم ادالت شم. وقت دارم هنوز؟

هاا یه کانسرن ِ دیگه: میترسم الان ازدواج نکنم و بعدا که میخوام بکنم کسی نباشه باهاش ازدواج کنم. آخه الان واقعا نمی تونم خب! مسخره بازی نیست که. پرفکشنیست بازی درنمیارم بخخدا. الان unstable م. بهتر میشه، همونطوری که شده.

دلم میخواد یه پیپر بنویسم تو نسخه ی آپکامینگ ِ ترشولد چاپ کنم. سحر درگیر کارای ترشولده. ساکسس ش یه جورایی برام threatening ه. هوممم دتس تلینگ. ساکسس فاطمه هم همیشه تهدیدم کرده. لوزر بودن مهتا رو دوست دارم، و بهار رو. و آبان رو حتی، و فاطمه ی دانشگا. am i on to something؟

واقعا نمیخوام تراپیست مرد برم دیگه، نمیخوااااااااااااااااااااااام. :)) پیپر مهرنوش رو هم نمیخوام ادیت کنم وقتی هنوز در اون حد نیستم. پول چه نقشی تو زندگیمون داره واقعا؟ نمیدونم. برم تو دو لیست بنویسم.

اگه ویتگنشتاین بلد بودم پیپر می نوشتم راجب بروم. البته اشکالی نداره، یاد می گیرم. :) این جور وقتهاس که دلم واسه د. تنگ میشه ها. و دلم میخواد بعد از این سه ماه برش گردونم. حالا دنت راش ایت فائزه، همون موقع تصمیم خواهی گرفت.

چقدر زیاد نوشتم، و fluent. گیر نکردم، دلم میخواست ادامه بدم.

اگه تراپیست بشم کسی میاد پیشم اصلا؟ پول میتونم درآرم؟ آدما بهم احترام می ذارن؟

چقد اسم ِ گروه های موسیقی باحاله :)) Miniature Tigers، Post Malone، Poems، Wonderful Humans، To Kill a King، Milk and Bone، Family and Friends، Fictionist. و حتی My Double, My brother. چقد گروه موسیقی داریما!:-او

به نظرم برم دیگه. :-؟ کاش امشب خیلی دیر خوابم نبره به دلیل خواب بعدازظهرم.

تو آهنگه داره میگه Young bodies, old souls.:)

هیچی دیگه. همین.

آهاان، این رو امروز خوندم که خیلی خوب بود و تشویقم کرد برنگردم اینستا. دارم فکر می کنم اینستام رو کاملا پاک کنم. جدی.

دلم برای تلگرام تنگه یا نه؟ نات ریلی. فعلا خوبم. ایشالا یک مرداد باز چک می کنم ببینم میخوام برگردم یا نه.

فردا میخوام برم پیش د. محسن اگه بشه، و شاید برم زرگنده اگه نزدیک باشه و برم تجریش وسائل شماره دوزی بخرم. همین امشب به مهرنوش بگم نمیتونم پیپرش رو ادیت کنم، یا نه؟ اصلا تصمیم درستیه؟ بهتر نیست چلنجشو قبول کنم؟ آخه مهرنوش که مسخره ی من نیست :))

وای فاطمه ی دانشگا الان بهم تکست داد "چرا د. جوابمو نمیده؟" و من بهش دروغ گفتم باز =_= بابا ایتز فر هر اون گود دیگه. من دروغ نمیگم واقعا تا جایی که مججبور نشم.

چه قد خوبه که نوشتن رو هنوز دارم :) واقعا نوشتن اونقدرا هم سیاه نیست.

یه چیز دیگه که میخوام بنویسم: خ. نازی می گفت مرجان یه دوستی داره که فقیره و گفته میخوام خانواده م رو به شرایط مالی خوبی برسونم.


+ 1396/4/14ساعت 23:32 ،فلانی |