چن وقتیه حس میکنم literariness م رو از دست داده م. کل زندگیم شده نان فیکشن و سلف هلپ و ورزش و دایت و چطوری آدم بهتری باشم و برنامه ریزی روزانه و روتین شبانه و ه

چن وقتیه حس میکنم literariness م رو از دست داده م. کل زندگیم شده نان فیکشن و سلف هلپ و ورزش و دایت و چطوری آدم بهتری باشم و برنامه ریزی روزانه و روتین شبانه و هبیت ترکر.

این وسط چیزی که همیشه روی emotional و نویسنده م رو بهم نشون میده لاندن گرمره. که هربار آهنگاشو گوش میکنم یه چیزی تو قلبم تکون میخوره که آهای سلام، من هنوز اینجاام. یه جور longing، شبیه وقتی که یه کتاب رو میخونی و نمیتونی لایه ی اولش رو بشکنی و بری لایه ی عمیق ترش، ینی می بینیش، انگار شیشه ی مات بین تون باشه یه سایه هایی می بینی ولی هیچوقت نمیفهمی معنی واقعیش چیه. این مدت من خیلی سعی کردم منطقی باشم و جواب داد. تو رابطه م با د. منطقی بودم، تو برکاپ منطقی بودم، بعد برکاپ منطقی بودم، درس خوندم، ورزش کردم، سعی کردم واسه تک تک لحظه های بیداریم برنامه بریزم. شکایتی دارم؟ نه. خوبه. اینا واسه ایده آل گراها خوبن، بخش بزرگی از ادالت لایفن. کلی چیز یاد گرفتم و بزرگ شدم و خوشحالم.

اما سایه ی اون بخش رو هرروز کمتر می بینم. بخشی که یه روز عاشقانه می نوشت -الان با فکر کردن بهش هم یه جوری می شم-، بخشی که چشماش رو می بست و گریه می کرد و فکر می کرد دنیا تموم شده. شاید حرفهام واضح نباشن، ولی حقیقتش اینه که خودم هم مطمئن نیستم دلم برای چی تنگ شده. برای self deception؟ برای معصومیت سالهایی که دهگان سنم یک بود؟ برای آبسشن با شرلاک؟ برای غرق شدن تو ادبیات و سینما؟ برای بت ساختن از آدمها؟

دیروز داشتم ویدیوهای لاندن گرمر رو می دیدم و به نظرم خوب نبودن ولی خیلی راحت کنار اومدم با این قضیه. که خب آدمن دیگه، من آهنگاشون رو دوست دارم ویدیوهاشون رو نه. یه کم گیجم. خودمو نمی فهمم زیاد. دارم زیادی پرکتیکال میشم. دارم می ترسم از این قضیه. هیچ وقت دلم نخواسته وِیگ باشم ولی میخوام این بخش از وجودم رو نگه دارم. می ترسم. از مارکتینگ و برندینگ و ده روش برای مدیریت زمان و هفت عادت آدمهای موفق و MBTI و همه ی چیزهای کانکریتی که همیشه به ابسترکت ها ترجیحشون داده م می ترسم.

دارم زیادی زود بزرگ میشم؟ نمی دونم. ولی میدونم خودمو مجبور نکرده م.

احتمالا دلیل مشکلم با مذهب هم همینه. که یه بخش غیرکانکریت داره. اتفاقا فکر کنم با بخش کانکریتش بهتر کنار میام -نماز، روزه، فلان- تا بخش توحید و عدل و فلان. از spirituality می ترسم ولی با نبودش هم کنار نمیام انگار. نمی فهمم خودمو واقعا. الان تهش می خوام بنویسم میرم تراپی درست میشه. می بینی؟ همه ش می خوام یه کاری کنم. ولی آخه مگه درستش هم همین نیست؟

نمی دونم چی کمه این وسط.


+ 1396/6/17ساعت 11:08 ،فلانی |