دلم غنج می رود وقتی به پاییز فکر میکنم. به برگهای زرد، شال گردن های بلند، بادهای تند، آهنگهای هرروزه، ایستادن در صف تاکسی ونک با لیوان شیرعسل، نوشتن در کافه ها،

دلم غنج می رود وقتی به پاییز فکر میکنم. به برگهای زرد، شال گردن های بلند، بادهای تند، آهنگهای هرروزه، ایستادن در صف تاکسی ونک با لیوان شیرعسل، نوشتن در کافه ها، قدم زدن های تنها، نگاه به نورها، خواندن ها و نوشتن ها و ترسها و نگاه ها و بی خیالی ها و باران. آخ از باران.

قرار است بارانی بلندم را بپوشم و شهر را بگردم. شبیه نویسنده های فرانسوی تنها توی کافه ها بنشینم و از قضاوت هیچ کس نترسم. قرار است تجریش را قلهک را پیاده گز کنم و تهش برسم به عزیزترین و با هم غذا بخوریم. قرار است جاهایی بروم که تا به حال نرفته ام، آدمهایی ببینم که تا به حال ندیده ام، فکرهایی بکنم که تا به حال نکرده ام. قرار است کتابهای جدید بخوانم، بین کار و درس و خیابان گردی تعادل برقرار کنم و دیر برسم خانه. هر بار ِ خدا دیر برسم خانه. :)


+ 1396/6/21ساعت 18:32 ،فلانی |