بعد از مدتها قبل از خواب می نویسم.امروز سحر را دیدم که در دانشکده با صبا راه می رفت و می خندیدند و من تنها بودم. حسودی ام شد؟ هومم. نمی دانم. ولی حس خوبی نبود.

بعد از مدتها قبل از خواب می نویسم.

امروز سحر را دیدم که در دانشکده با صبا راه می رفت و می خندیدند و من تنها بودم. حسودی ام شد؟ هومم. نمی دانم. ولی حس خوبی نبود. بعد یاد این افتادم که با فاطمه ی دانشگاه نزدیک تر بودم و این که حس می کنم دلش نمیخواهد به من نزدیک باشد. حس ِ تنهایی دارم؟ دارم. دلم نمی خواهد این حس را داشته باشم. چون وقتی تنها باشم، وقتی حس کنم برای کسی مهم نیستم و کسی دوستم ندارد دلم برای د. تنگ می شود. فکر می کنم هرچه قدر هم بد و مزخرف، یکی بود که این آهنگها را برایش بفرستم و از کتابهایی که می خوانم بگویم و او بگوید و حرف بزنیم.

زندگی بدون ِ آدمها به چه دردی می خورد؟ به هیچ دردی. نباید خودم را آیسولیت کنم. ولی چه طور نکنم؟ چه طور اپن بمانم؟ با فاطمه ی دانشگاه که نمی توانم. اصلا نمی توانم، چون یک طرفه است.

با سحر می توانم؟ باید بتوانم. هرچقدر هم که وقت نداشته باشیم باید این رشته را، هرچند باریک، نگه دارم.

از این زاویه که به قضیه نگاه می کنم احساس پوچی می کنم. که بعضی روزها دلم میخواهد با یکی حرف بزنم. با هر کس. گاهی آنقدر حرف نمی زنم که حس می کنم باید با یک نفر حرف بزنم. باید، باید.

طبق سنت این چندساله دلم تراپی می خواهد و داشتم فکر می کردم اگر هفته ای پنجاه تومان دربیاورم شاید بتوانم بروم تراپی. تراپی رفتن مهمترین دلیلم برای حسرت خوردن به پولدارهاست. که بروی تراپی و نگران ِ چنددقیقه شدنش نباشی، هر لحظه اش را اضطراب نداشته باشی.

می ترسم. از آینده می ترسم. از همین حالا می ترسم. از نماز نخواندن می ترسم. از دستهای برهنه ام می ترسم. از علاقه های بیمارم می ترسم. از کنار کشیدن خودم، خط زدن خودم، از ویردو بودن می ترسم.


+ 1396/7/22ساعت 21:32 ،فلانی |