با بهار رفتیم نشستی که فرهاد هم توش بود. خوب بود؟ هومم. آدمهایی که حرف زدن به وضوح آدمهای باسواد و خفنی بودن ولی موضوعش واسه م جذاب و کاربردی نبود اونقدر. بد هم

با بهار رفتیم نشستی که فرهاد هم توش بود. خوب بود؟ هومم. آدمهایی که حرف زدن به وضوح آدمهای باسواد و خفنی بودن ولی موضوعش واسه م جذاب و کاربردی نبود اونقدر. بد هم نبود. ولی خیلی دلم میخواست زود تموم شه. جوّش خفه م میکرد. آدمهایی که با نگاه شون بهم میگفتن تو مال اینجا نیستی، اینجا چیکار میکنی پس؟ زودتر زدم بیرون و با آزاد، پسرکوچولوی تپلی که اونجا بود سودوکو حل کردم و گربه ناز کردم. بچه ها چه قدر خوبن. خودشون ترین ن. آنکانشس ن. بهم گفت شیش تا خواهر برادر داره که همه شون از خودش کوچیک ترن :) تخیلش خیلی قوی بود. آدمها هممممه سیگار میکشیدن. چرا سیگار کشیدن از مد نمی افته؟ چرا آدمها نمیفهمن مواظب خود بودن خیلی خفن تر از سلف دیستراکشن ه؟ هعی. واقعا از جو ش اذیت شدم و اذیت شدم و اذیت شدم ولی تحمل کردم و ناراحت نیستم هیچ. یادم اومد چه قدر سادگی رو دوست دارم، خودم بودن رو، همین حرفهای الکی ِ کژوال رو، آهنگهای ساده و فیلمهای ساده و کتابهای ساده. که پیچیده ها رو هم دوست دارم اما اعماق قلبم همیشه مال کچره. که مذهب رو، استراکچری که میاره رو دوست دارم. که دلم نمیخواد یه عروسک تزئینی ِ "خوشگل" باشم. که از رابطه های این مدلی فراری ام، از wasted genius ها و اونایی که ایده های بزرگ دارن و اونهایی که سخت ن. دلم همین سادگی رو میخواد، همین رو بودن و جزئی نگری ِ دکتر سهیل که سخت نیست ولی دقیقه. خیلی دقیقه.

کمی طول میکشه مزه ی تلخش بره اما. مزه ی تلخ تعلق نداشتن و دود سیگار و تیپهای "هنری" و سلف کانشس بودن.


+ 1396/8/25ساعت 22:35 ،فلانی |