دو روز است مدام دلم میخواهد بنویسم. نمیدانم چه مدت ننوشته ام که این همه حرف جمع شده، این همه احساس خام پردازش نشده، این همه ترس و اعتراف و احساسات منفی. ولی می

دو روز است مدام دلم میخواهد بنویسم. نمیدانم چه مدت ننوشته ام که این همه حرف جمع شده، این همه احساس خام پردازش نشده، این همه ترس و اعتراف و احساسات منفی. ولی می نویسم و می نویسم و می نویسم. از وقتی از آبسشنم با دکترسهیل نوشتم احساس خییلی بهتری دارم. باید از حسودی هایم، از insecurity و از مکانیزم های دفاعی ام بنویسم. که حسودی ام شد به پسری که کیف چهارصد و پنجاه هزار تومانی داشت، که حسودی ام شد به کسانی که به آنجا احساس تعلق میکردند. نه. حقیقتا حسودی ام نشد. ولی یک حسی بود. که کاش بیشتر متعلق بودم. حل تر بودم.


+ 1396/8/25ساعت 22:49 ،فلانی |