فکر کرد کاش به فال قهوه اعتقاد داشتم، کاش باورم می‌شد این لکه‌های قهوه‌ی کف فنجان چیزی بیش‌تر از نقش‌هایی تصادفی اند.—به فال قهوه اعتقاد نداری؟—نه.—پس من چیزی ن

فکر کرد کاش به فال قهوه اعتقاد داشتم، کاش باورم می‌شد این لکه‌های قهوه‌ی کف فنجان چیزی بیش‌تر از نقش‌هایی تصادفی اند.

—به فال قهوه اعتقاد نداری؟
—نه.

—پس من چیزی نمی‌گم. خودت نگاه کن بگو چی می‌بینی.

—هیچی نمی‌بینم.

زل زد به چشم‌هایم."تو باور نداری، مشکلت همینه. فکر می کنی همه‌چیز تصادفیه، که هیچ نقشه ی بزرگی پشت دنیا نیست، که هیچ چیز معنی نداره."

—داره؟

—مهم نیست که داره یا نه، مهم اینه که آدم ها وقتی معتقدن هر اتفاقی به یه دلیلی می افته، که هیچ چیز بی دلیل و حکمت نیست احساس بهتری دارن، و گاهی حتی آدمهای بهتری می شن. این بس نیست؟

—داری می گی خودمو گول بزنم؟

—بس کن، ما همیشه خودمون و گول می زنیم. به خودمون می گیم تنها نیستیم، که یه روز یه نفر پیدا میشه و ما رو از خودمون نجات می ده. که حق داریم یه آدم دیگه رو بیاریم تو این دنیا چون دلمون می خواد یکی بهمون نیاز داشته باشه. به هم کمک می کنیم و ادای انسان دوست بودن در میاریم، ولی فقط میخوایم صدای وجدان مون رو خفه کنیم تا به کارهای مهم تر برسیم.

—شاید همه چیز تصادف باشه، شاید هیچ حکمت و نقشه ی بزرگی پشت دنیا نباشه، ولی تو می تونی انتخاب کنی، و انتخاب متضاد تصادفه. انتخاب نکردن خودش یه انتخابه. بذار یه چیزی بهت بگم: من هم به فال قهوه اعتقاد ندارم. فکر نمی کنم هیچ کس یا چیز بتونه بگه آینده چیه، ولی من به آدم ها اعتقاد دارم. به انتخاب هاشون، به فکرهاشون. من به آدم ها حرف های قشنگ می زنم، ولی حرفهام از جنس بقیه ی فالگیرها نیست.. به آدم ها نمی گم یکی تو راهه، یکی داره می آد نجات شون بده. بهشون می گم یه دوراهی می بینم، یه تصمیم مهم. و می گم باید خوب به تصمیم شون فکر کنن، و تهش هر تصمیمی که بگیرن بهترینه. این دروغه؟ کی میدونه عواقب اون یکی راه چی بوده؟

من باعث میشم آدم ها زندگی شون رو بسازن، نه این که تسلیم دنیا بشن. اونا به من اعتقاد دارن و من اونا رو معتقد به خودشون می کنم.


+ 1396/8/30ساعت 15:02 ،فلانی |