از وقتی یادم می‌‌آید بین این دو دنیا معلق بوده‌‌ام: دنیایساده‌‌ی آدم‌‌های معمولی، و دنیای پیچیده و مغشوش هنر و ادبیات وعجیبها. طی این سال‌‌ها مدام تلاش کرده‌‌ام

از وقتی یادم می‌‌آید بین این دو دنیا معلق بوده‌‌ام: دنیای ساده‌‌ی آدم‌‌های معمولی، و دنیای پیچیده و مغشوش هنر و ادبیات و "عجیب"ها. طی این سال‌‌ها مدام تلاش کرده‌‌ام خودم را در دنیای اول جا بدهم و هر بار جا نشده‌‌ام. هر بار دیده‌‌ام نمی‌‌توانم عطشم به فلسفه و ادبیات و هنر و پیچیدگی و ظرافت‌‌هایش را انکار کنم. دنیای دوم را هم هربار طاقت‌‌فرسا و افسرده‌‌کننده و گاها تصنعی یافته‌‌ام. این است که مدام بین عادی و غیرعادی تاب می‌‌خورم. معتقدم هنر، فلسفه و ادبیات عجیب‌‌ند. عادی نیستند. بیش‌‌تر آدم‌‌های عادی‌‌ای که می‌‌شناسم نسبتی با این دنیاها ندارند. آدم‌‌های بدی نیستند، خیلی هم خوب، سالم، و گاها حقیقتا شاد اند. در اوقات فراغت‌‌شان با کتاب و فیلم هم سروکار دارند، و از زیبایی‌‌هایشان لذت می‌‌برند. اما پایه‌‌ی زندگی‌‌شان چیز دیگری است. آدم‌‌هایی که مهمانی می‌‌روند و مهمانی می‌‌دهند و بچه‌‌دار می‌‌شوند و ثبات دارند. به زندگی‌‌شان حسودی‌‌ می‌‌کنم، به آرامش عمیق‌‌شان، به بی‌‌علاقگی‌‌شان به عمیق‌‌ترین چیزها، به ساده گرفتن و خندیدن و فرورفتن‌‌شان در روزمرگی.

مدتی هم سعی کردم جزو گروه دوم شوم و باز دیدم که نمی‌‌توانم. که عاشق خنده و شادی و بی‌‌خیالی و رقص و آوازم، که نمی‌‌توانم هشت ساعت هایدگر بخوانم و زهر نوشته‌‌های کافکا مدت‌‌ها پس از خواندن‌‌شان هنوز دنیا را به کامم تلخ می‌‌کنند. دیدم شبیه کلیشه‌‌ی این گروه نیستم: سیگار نمی‌‌کشم، کافه رفتن زیاد به نظرم اسراف می‌‌آید و سلامت روان برایم مهم‌‌تر از ادبیات و فلسفه است.

این شد که سعی کردم آرام آرام دنیای خودم را بسازم. سعی کردم وقتم را بین دو دنیا تقسیم کنم و آدم‌‌هایی از هر دو دنیا در زندگی‌‌ام داشته باشم. گاهی فکر می‌‌کنم این تقسیم‌بندی تصنعی است، اما جور دیگری نمی‌‌توانم تفاوت‌‌های فاحش رفتاری آدم‌‌های دوروبرم را توجیه کنم.

از این که به زور خودم را شبیه گروه اول نشان دهم و مدام در درونم بدانم که با آن‌‌‌‌‌‌ها فرق دارم می‌‌ترسم. از این که مجبور شوم جدی و "عجیب" و تصنعی باشم و ادا در بیاورم. از این برزخ هم می‌‌ترسم، که در هردو دنیا غریب باشم و هیچ‌‌وقت خانه‌‌ام را پیدا نکنم.

این ترس احتمالا از باور کردن دروغ‌‌هایی که سال‌‌ها شنیده‌‌ام می‌‌آید، از تصاویر متضاد "زن خانه‌‌دار فرمان‌‌بردار دیپلمه‌‌ی مادر دوبچه‌ی شاد" و "زن مستقل شاغل دکتراگرفته‌‌ی تنهای غمگین"، از آمیختگی هنر با چیزهایی که هنر را به ذهن متبادر می‌‌کنند ولی هنر نیستند: قهوه و سیگار و افسردگی و پیچیدگی‌‌های نفوذناپذیر و اسناب‌‌بودن و نبود تعهد در رابطه‌‌ها.

بلد نیستم این نوشته را تمام کنم. تمام کردن نوشته‌‌ها هیچ‌‌وقت نقطه‌‌ی قوتم نبوده. باید بیش‌‌تر بنویسم.

 


+ 1396/9/6ساعت 16:27 ،فلانی |