چیزایی که بدون احساس بد می تونم بنویسم:باید به تراپیست فرضی م بگم که دیدن اون دختر تو بالکن، که حیوونش پشت در بالکن منتظرش بود چه حسادتم رو برانگیخت. خونه ی بزر
چیزایی که بدون احساس بد می تونم بنویسم:
باید به تراپیست فرضی م بگم که دیدن اون دختر تو بالکن، که حیوونش پشت در بالکن منتظرش بود چه حسادتم رو برانگیخت. خونه ی بزرگ، بالکن قشنگ، این که اوکی بود با تو بالکن بودن. فقط این که داشت با گوشیش ور می رفت حسادتم رو بر نینگیخت. هاا یه چیز خوبش این بود که لباس پهن بود تو بالکنش، و چنتا گیاه داشت.

باید بگم چقدر، چقدر دلم خواست جاش باشم -اگه تنها زندگی می کرد، یا با یه آدم ِ موقت (شوهر/خانواده نه یعنی). امروز فکر می کردم دوست دارم با دوست پسر ِ فرضیم زندگی کنم یه مدت. یعنی یه چیزهاییش خوبه. یه چیزهایی تو رمنتیک ریلیشن شیپ ها هست که دوست دارم. مث ِ کامیتمنت. یا کاپل تراپی.
تنها زندگی کردن هم شده آرزوی بزرگ ِ من. تنهای ِ با گربه. شیش ماه بهم جا بدن، وقت و گربه. کم کم یاد می گیرم غذا بپزم، یاد میگیرم نگهداری کنم از بچه م، یه روز زیر لب تکرار می کنم A Room of One's Own و قلبم خوشحال میشه یهو.
فقط شیش ماه بهم بدن. شیش ماه.
هفته ای یه روز خانواده رو ببینم، یکی دو تا کلاس برم، ساعت های طولانی کتاب بخونم و نقاشی کنم و پیاده روی کنم بی استرس ِ دیر شدن، یاد بگیرم قرار نیست به جایی برسم، یاد بگیرم چیزی منتظرم نیست. یاد بگیرم آدم ها رو نگاه کنم فقط.

+ 1395/6/7ساعت 01:33 ،فلانی |