از مطب که بیرون اومدم گیج بودم. بیشتر از غمگین، گیج بودم. مثل کسی که یه خبر بد شنیده باشه و هنوز تو denial باشه. بعد سوار ماشین شدم و شروع کردم رانندگی.نمی تونس
از مطب که بیرون اومدم گیج بودم. بیشتر از غمگین، گیج بودم. مثل کسی که یه خبر بد شنیده باشه و هنوز تو denial باشه. بعد سوار ماشین شدم و شروع کردم رانندگی.
نمی تونستم مثل همیشه هیروز کام بک و پغوتژه موآ گوش کنم. سه تا ترک ِ ساندترک NLMG رو گوش می کردم. رسیدم سر تعاون، اون جا که باید دور بزنی. دور نزدم، گفتم بذار از باکری برم که دیرتر برسم.
سر دوراهی باکری شمال- آزادی زد به سرم. وقتی رفتم رو پل بلندی که میبردم سمت آزادی زدم زیر گریه. صدای هق هق م رقت انگیز بود. همه ی مدت آهنگای نور لت می گو پخش می شدن.
وسط راه شروع کردم به حرف زدن. You know nothing about me. آروم می شدم و باز گریه می کردم. ترافیک بود. اعصابم خرد نبود از ترافیک. دوستش داشتم. اون روز دوستش داشتم.
می دونستم گم نمی شم. میدون آزادی رو که دور زدم گفتم You want a facade. ضجه زدم. دلم خواست بمیرم چون دونه دونه ی باورهام رو از دست داده بودم. تراپی آخرینش بود. حتی همون موقع هم می فهمیدم دنیا چه قشنگه. میدون آزادی چه قشنگه. شبیه پرنده ای بودم که قشنگی های دنیا رو از پشت ِ قفسش می دید و قفس من خودم بودم. می دونستم این طور نمی شه. می دونستم تنها از پسش بر نمیام. دلم می خواست تو بیمارستان روانی بستری بشم، جایی که نه کتاب بخونم، نه بخوام برنامه نویسی و نقاشی با آبرنگ یاد بگیرم و نه نگران خوب نبودن وکبیولری م باشم. دلم میخواست آزاد بشم و بلد نبودم چه طور.
ناامید بودم. میدونستم خودکشی نخواهم کرد. ماشین رو به جایی نخواهم کوبید (چه طور میتونم رو دست خانواده م خرج بیشتری بذارم). می دونستم غمگین خواهم موند. می دونستم حل نمیشه، و اگه حل نمی شد ترجیح می دادم نباشم. نزدیکیای المپیک برا خودم ترای اوریثینگ گذاشتم و باز گریه کردم. زجر می کشیدم از این تضاد، از بودن این همه قشنگی توی دنیا و این که اونا مال من نباشن.
یه بار جیغ کشیدم. تو زیرگذر به سمت آزادی. چشمامو بستم و جیغ کشیدم و مثل همیشه دلم به حال خودم سوخت.


+ 1395/6/18ساعت 23:45 ،فلانی |