رفتم خونه و برام مث روز روشن بود که نمیخوام بیخیال تراپی بشم. از یه جا دیگه وقت گرفتم. احساس خالی بودن داشتم، مثل لیوانی که همه ی آب توش ریخته باشه.بعدازظهرش عز
رفتم خونه و برام مث روز روشن بود که نمیخوام بیخیال تراپی بشم. از یه جا دیگه وقت گرفتم. احساس خالی بودن داشتم، مثل لیوانی که همه ی آب توش ریخته باشه.
بعدازظهرش عزیز و عمو مهدی اومدن. اولش عادی بودم. تا جایی که می تونستم با عمو مهدی صحبت کردم و با عزیز هم.
سر شام عزیز گفت نوه های من انگار نه انگار که مادربزرگی هم دارن. هنوز یه قاشق هم نخورده بودم. رفتم تو اتاقم، آماده شدم و گفتم من میرم بیرون و زود میام. سوئیچ رو پیدا نکردم. پیاده رفتم. نمی تونستم گریه کنم: تو شب نمی تونی عینک آفتابی بزنی. قدم زدم. راه رفتم. نفس کشیدم. میدونستم نمیتونم کار drastic ی بکنم. همه ی وجودم فریاد میکشید برنگرد. برو.
ولی برگشتم. از یکی از کوچه ها برگشتم.
بعدش دوبار سعی کردم ولی نتونستم باهاشون غذا بخورم.
بعد رفتن.
عمو مهدی می گفت مال روح لطیفمه، و دلم میخواست دندوناشو خرد کنم. دلم میخواست دندونای عزیز رو، که مرده ش رو به زنده ش ترجیح می دادم رو هم خرد کنم. دلم میخواست بمیره. زودتر بمیره تا نگران خونه نباشیم.

چند روز پیشش بابا اومد جلوی در اتاق وایساد و گفت "اون شعرو رو شنیدی؟" گفتم "کدوم؟" یه چیزی خوند تو مایه های اینکه الان نمیدونی من کیم و بعد مرگم می فهمی و اینا. و بعد زد زیر گریه.
اول فکر کردم داره راجب من حرف میزنه ولی بعدش یهو فکر کردم "عزیز مرده". احساس بدی نداشتم. ناراحت نشدم که مرده. فهمیدم که بابا ناراحت میشه و برا اون ناراحت بودم ولی نه برای مردنش.
بابا رو بغل کردم و رفتم دستشویی. فکر کردم دلم برا عزیز تنگ نمیشه. مگه کی بود؟ برام چی کار کرده بود؟ چند بار دیده بودمش؟ جز عذاب وجدان و گاهی ترحم، حس دیگه ای رو توم بیدار می کرد؟
ازش خوشم نمی اومد. بلد نبود اسمم رو بگه. بهم می گفت فاییزه. باهاش راحت نبودم. پیر بود. دور بود. مال صد سال قبل بود. نمیخواستم ببینمش. نمیخواستم باهاش صحبت کنم. دیدن محبتش به بابا حالم رو به هم می زد. فکر می کردم "جفتشون یه جور کثافتن". علاقه ای بهش نداشتم. بوی مرگ و مریضی می داد. از این که بهم زل بزنه یا تو کارای خونه کمک کنه متنفر بودم.
بعد فهمیدم نمرده.
یه غصه ای اومد تو قلبم. اگه مرده بود، همه چیز تموم شده بود. همه ی کثافتش رو با خودش می برد تو قبر و تموم میشد. پول خونه هم حل میشد.


+ 1395/6/18ساعت 23:50 ،فلانی |