دارم بزرگ می‌شوم. همه‌ی نشانه‌های معمول بزرگشدن را دارم، دیرتر از هم سن و سال هایم: در بیست سالگی تازه فهمیده ام ظاهر مهماست، به آینده فکر می کنم، به شغل،

دارم بزرگ می‌شوم.

 

همه‌ی نشانه‌های معمول بزرگ شدن را دارم، دیرتر از هم سن و سال هایم: در بیست سالگی تازه فهمیده ام ظاهر مهم است، به آینده فکر می کنم، به شغل، به رابطه، به سفر، به درس، به پول،به سلامتی،  به خانواده، به دوستی، به همه‌ی چیزهایی که همه‌ی آدم‌های دنیا بهش فکر می‌کنند. هنوز نمی‌توانم خودم را متقاعد کنم موجودی اجتماعی‌ام، و هرچه‌قدر ادای نیچه‌بودن در بیاورم به آدم‌های دیگر نیاز دارم. از وقتی یادم می‌آید آدم‌ها را پس زده‌ام و حالا نمی‌دانم چه‌طور پس‌شان نزنم. خودم را بابت دوست داشتن ِ چیزهای مین‌ستریم سرزنش می‌کنم: سیا؟ بیگ‌بنگ تئوری؟ احساس می‌کنم باید آن دانه‌ی برف خاص باشم، و نیستم. می‌بینم که نیستم و عصبانی‌ام.

بیش‌ترین مسئله‌ام دیدن ِ بقیه است. ای بیست‌ساله های جهان، چه طور زندگی می‌کنید؟ چه طور کوپ می‌کنید؟

 

و احساس می‌کنم از همه‌ی بیست‌ساله های عالم عقب‌م. هیچ‌چیز بلد نیستم. دلم می‌خواست آشپزی بلد باشم، درست کردن ماشین، پنچرگیری، رقص (این یکی خییلی)، اسپانیایی، برنامه‌نویسی، فلسفه، ادبیات، اگزیستانسیالیسم، نیچه، روان‌شناسی، بیزنس حتی (برای پول درآوردن)، بازیگری ِ تئاتر،

 

دلم میخواهد یک جایی کار کنم و کالیگ داشته باشم، یک شرکت باشد که من برای خودم ماگ داشته باشم و از ته قلب راضی باشم و یوگا و رانینگ و همه ی چیزهای این مدلی. و عین خیالم هم نباشد که بقیه ی آدمها چی.

 


+ 1395/9/3ساعت 22:10 ،فلانی |